تبليغاتX
عشق پنهان
در و دیوار جهان میلرزد ؛ هرکس به طریقی حدیث "عشق نهان "میگوید
 

سلام .

میخوام از اینجا اثباب کشی کنم .

اگه هنوز دوست داری بیای خونه من مهمونی ،

این آدرس جدید منه :

http://negaresh-sa.blogfa.com

 

تشریف بیارید ، قدمتون سر چشم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 5:14  توسط سعید | 
 

هر روز برایم سخت تر از دیروز بود

هر ساعت تلخ تر از ساعت قبل

هر ثانیه دردی بیشتر ، اما شیرین تر

چون عاشقت بودم

 

اما چه سخت ، چه تلخ ، من از این شیرینی  محروم شدم

 

همه چیز را به جان خریدم

اما ، نصیب نشد جز جانی ، نیمه جان

 

آه ، چه قدر تناقض است میان کلمات

آیا بین من و تو نیز چنین بود ؟!!!

آیا بین بخت من و خوشبختی ما فرقی بود ؟!!!

 

بر سر نمازهای گذشته ، بر سر سجده ،

آرزو این بود : خدایا اگر اوست ؛ پس برسان

خدایا ، لابد او نبود ، یا نه ؛ من ، من نبودم ؟!!!

 

حال که من نیستم پس او باشد و خوشبخت

که من در هر لبخندش شکوفه می زنم ،

ارس می گردم

 

چشم بر سقف می دوزم که تو را یاد برم

آیا سقفی اینچنین سرد ، تجلی تو را دارد ؟!!!

 

چشم به چشمه می دوزم ، شاید پاکی تو را حس کنم

ولی نه ، ذره ای نیست

 

به شکوفه گلی مینگرم تا غنچه لبخند تو را یاد کنم

اما حیف در این زمین چنین گلی دیگر نمی روید .

 

" گفتی بخوان ، خواندم اگر چه گوش نسپردی

حالا که لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست  "

 

حیف ، میدانم این جملات را هرگز نمی خوانی و نمی شنوی .

اما ...

 

اکنون باز با  یاد ۱۷ آبان ، سیگار را روشن می کنم و ...  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:41  توسط سعید | 

 

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توهم سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادی ام بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستی ام زآلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی درسایه مژگان من

ای ز گندم زار ها سرشار تر

ای ز زرین شاخه ها پربارتر

ای در بگشوده بر خورشید ها

در حجوم ظلمت تردید ها

با تو هم دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر ، جز درد خوشبختی نیست

این دل تنگ من و این بار نور

های هوی زندگی در قعر کور

ای دو چشمانت چمن زاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش از اینت گر که در خود داشتم

هرکسی را تو نمی انگاشتم

درد تاریکی ست ، درد خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

سینه آلودن به چرک کینه ها

در نوازش ، نیش ماران یافتن

زَهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کف طرارها

گم شدن در پهنه بازارها

ای با جان من آمیخته

ای مرا از گور من انگیخته

چون ستاره با دو بال زرنشان

آمده از دوردست آسمان

جوی خشک سینه ام را آب ، تو

بستر رگ هام را سیلاب ، تو

در جهانی اینچنین سرد و سیاه

با قدم هایت ، قدم هایم به راه

ای روشن طلوع بی غروب

آفتاب سرزمین های جنوب

ای از سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر ، سیراب تر

عشق دیگر نیست این ، این خیرگی ست

چلچراغی در سکوت و تیرگی ست

عشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب ، پا تا سرم ایثار شد

این دگر من نیستم ، من نیستم

حیف از آن عمری که با من ، زیستم

می خواهم که بشکافم ز هم

شادی ام یک دم بیالاید به غم

می خواهم که برخیزم ز جای

همچو ابری اشک ریزم ، های های

این فضای خالی و پرواز ها

این شب خاموش و این آوازها

ای نگاهت لای لای سِحروار

گاهوار کودکان بی قرار

ای نفس های نسیمِ نیم خواب

شسته از من لرزه های اظطراب

خفته در لبخندِ فردا های من

رفته تا اعماق دنیا های من

ای مرا با شور شعر آمیخته

این همه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 18:58  توسط سعید | 
 

فریاد نزن ای عاشق ،

من صدایت را درون قلب خود می شنوم

درد را در چهره عاشق تو ،

با ذهن خود می نگرم .

 

" فریاد نزن ای عاشق ،  فریاد نزن  "

 

 

بی سبب نیست چنین فریادم

بی گناه در دام عشق افتادم

چه درست و چه غلط

زندگی هم خودم هم تو را بر باد دادم .

 

" بی گناه در دام عشق افتادم "

 

 

اگر احساسم را می فهمیدی

قلبت را دوباره می بخشیدی

لحظه پایان این دیدار را

روز آغازی دگر می دیدی

 

 

اگر بیهوده نمی ترسیدم ،

عشق را آنگونه که هست می دیدم

شاید این لحظه غمگین ودا

قلبم را دوباره می بخشیدم

 

" کاش از این عشق نمی ترسیدم ! "

 

 

ما سزاواریم اگر گریانیم

اینچنین خسته و سر گردانیم

ما که دانسته به دام افتادیم

 

چرا از عاشقی رو گردانیم ؟!

 

 

وقتی پیمان دل را می بستیم

گفته بودیم فقط عاشق هستیم

ولی با عشق نگفتیم هرگز

از دو این نابرابر هستیم

 

 

نه گناه کاریم ، نه بی تقصیریم

من و تو بازیچه تقدیریم

هر دو در بیراه بی رحم عشق

با دل و احساس خود درگیریم

 

 

بیشتر از همیشه دوستت دارم

گرچه از عاشقی و عاشق شدن بیزارم

زیر آوار فرو ریخته عشق

از دلم چیزی نمانده که به تو بسپارم

 

 

تو که همدردی مرا یاری بده

به من عاشق امید واری بده

اگر عشق با ما سر یاری نداشت

                                                                     تو به من قول وفاداری بده

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 14:18  توسط سعید | 
 

توی یک اتاق تاریک نشسته بود

روی یک سجاده و داشت دعا می کرد

از راهروی جلوی اتاق رد شدم و برگشتم و گفتم :

منو یادت نره !!!

سرش رو بالا آورد و نگاه کرد و لبخندی زد

حالا بعد از چند وقت که از اون ماجرا می گذره ،

فهمیدم که من رو فراموش کرده .

یا شایدم اصلا توی ذهن و قلبش جایی نداشتم ...

رفت .

عشق پنهان منم تمام شد ؛ به بن بست رسید .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 16:3  توسط سعید | 
 

     یه روزی یه دونه بادام پیدا کردم

     اونو نشکستم و نگهش داشتم .

     توی خونه ما بادام زیاد بود ولی این یکی برای من فرق می کرد .

     چند وقت گذشت و اون دونه رو نگه داشتم ، نشکستمش .

     یه روزی دلمو زدم به دریا و خواستم که بشکنمش ،

     اونو شکستم ولی اون دونه یه دونه پوک بود ، بدون هسته .

     خیلی ناراحت شدم ؛ دلم بد جوری شکست

      ولی یه چیزی رو فهمیدم ....

 

حالا یه چیزی : اگه به تو یه بادام پوک و یه تلخ بدهند کدام رو انتخاب می کنی ؟!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 9:48  توسط سعید | 

 

    آدما ، به بیشتر حرفهاشون عمل نمی کنند ؛

    پس سکوت کن و کلمات رو حروم نکن .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 9:43  توسط سعید | 

 

شب سردی است و من افسرده .

راه دوری است و پایی خسته .

تیرگی هست و چراغی مرده .

 

میکنم تنها از جاده عبور ،

دور ماندند ز من آدم ها .

 

سایه ای از سر دیوار گذشت ،

غمی افزود مرا بر غم ها .

 

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی .

 

" نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است ."

 

هردم این بانگ برآرم از دل ،

وای ، این شب چقدر تاریک است !

 

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

 

مثل این است که شب نمناک است .

 

دیگران را هم غم هست به دل ،

غم من لیک ، غمی غمناک است .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 9:46  توسط سعید | 
 

همیشه  فکرم اینه که عمرم تموم شه و طعم زلال عشق رو نچشم

این برام عُقده شده که عاشق کسی باشم و اون هم عاشق من

اون همیشه توی فکر من باشه و من همیشه توی قلب اون

این فکر یا عقده یا هرچیزی که هست ، داره بد جوری آزارم میده

شاید یه روزی ، یه جایی ، یه کسی این رؤیا رو برام به واقعیت تبدیل کنه ؛ نمیدونم ، شاید ...

یا شایدم لیاقت این واقعیت رو ندارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 18:26  توسط سعید | 


در این سرای بی کسی ، کسی به در نمی زند


به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند



یکی ز شب گرفتگان چراغ برنمی کند


کسی به کوچه سار شب ، در سحر نمی زند



نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار


دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

 

گذرگهیست پر ستم  که اندرو به غیرغم


یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

 

چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات


برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند



نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم ام سزاست


وگرنه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

هوشنگ ابتهاج
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 12:16  توسط سعید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

ساده بگويم ؛

نگاه زادۀ علاقه است


اگر دو چشم روشن عشق به تو نگاه كند
ديگر تو از آن خود نيستي


زمان مي گذرد و زمانه نيز هم
كودك مي شوي


جوان هستي و جواني نمي كني ، مي گذري
پير مي شوي ، مي ماني


باز هم مثل هميشه در پي گمشده اي هستي
كه با تو هست و نيست


باز در پي آن علاقۀ پنهاني ،
آن نگاه هميشه تازه


باز آن دو چشم روشن عشق را
در غبار بي امان زمان جست و جو مي كني


غافل از آنكه او ديگر تكه اي از تو شده
سايه اي خوش بر دل تو


گوشه گوشۀ اين دل خراب
سرشار از عطر نگاه توست ،

عزيز دل


09153597481

نوشته های پیشین
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


toolZ